loading...

شب تا صبح همه‌اش در فکر دریا بود؛

یک عدد سُــفالگــرِ معمولی

بازدید : 2
يکشنبه 13 بهمن 1403 زمان : 18:17

چند روز است دارم دمِ گوشِ خودم می‌خوانم که بیا و قبل از اینکه سال نو شود، تو خودت را نو کن. مثلا این سیگار کوفتی را کنار بگذار. مقاله‌هایت را با انگیزه بیشتری بنویس، برای استخدامی‌با جدیت بیشتری بخوان، مسواک زدن شبانه را نپیچان، برای رفتن به باشگاهِ سر کوچه بهانه نتراش، آدمها را بیشتر دوست داشته باش، افتاده تر شو، مهربان تر... اما تا می‌آیم که سر به راه شوم، نمی‌گذارندم. بی عدالتی و ناحق کردن دلم را می‌رنجاند و وقتی از آدمها دلگیر می‌شوم زورم فقط به جسم و روانِ خودم می‌رسد. دیشب که داشتم سیگار دود می‌کردم دلم برای دندانهای سفید و مرتبم می سوخت. یاد روزهایی افتادم که وقتی غصه به دلم می‌نشست از خانه بیرون میزدم و یکساعت بی وقفه می‌دویدم. دویدن شده بود راه چاره ام. اینطوری همه چیز را به فراموشی می‌سپردم. اما حالا چی؟ روی صندلی نشسته ام و صدای نفسهایم شبیه به سوتی شده که آدمی‌در انتهایِ کوچه سکوتِ شب را می‌شکند. فقط این را می‌دانم؛ این -منی- که در من زندگی می‌کند را نمی‌شناسم. امیدوارم هر چه زودتر خودِ واقعی ام را پیدا کنم و نجاتش بدهم.

- 13 بهمن 403

ایمان بیاوریم به "نوشتن" ...
برچسب ها
بازدید : 5
يکشنبه 13 بهمن 1403 زمان : 18:17

آخرِ ترم شد و من با یک خروار استرس به نوشتن پناه آوردم. دو_سا_لانه سر_امیک را از دست دادم. چون درگیر نوشتنِ مقاله بودم. کارهای کارگاهی‌ام را انجام ندادم، چون درگیرِ نوشتنِ مقاله بودم. باشگاه تعطیل شد و اضافه وزن آوردم، چون درگیرِ نوشتنِ مقاله بودم. با آقایِ راسل بحث کردم، چون درگیرِ نوشتن مقاله بودم و اعصابم را به طور کلی از دست داده بودم. حالا اگر از من بپرسند که مقاله ارزشش را داشت؟ می‌گویم خیر. آن هم نوشتنِ مقاله برایِ نشریه‌های داخلی؟ حقیقتا ارزشش را نداشت و ندارد.

بعد از چهارماه انتظار، چهارشنبه، سردبیر نشریه از خواب زمستانی‌اش بیدار شده و یادش آمده که باید جوابِ ما را بدهد. عالیجناب در یک ایمیل نوشته‌اند که؛ موضوعِ شما با نشریه‌ی ما همخوانی ندارد! به همین راحتی عذرمان را خواستند. ما هم گفتیم خیلی دلتان بخواهد و رفتیم مقاله را برای نشریه‌ی دیگری ارسال کردیم.

+ دیشب، بالاخره مقاله‌ای که ۹ماه برایَ‌ش زحمت کشیده بودم را برای نشریه دانشگاه ه.ن.ر تهران ارسال کردم. امیدوارم حرفشان حرف باشد و تکلیف را طی ده روز مشخص کنند.

+ حدود سه‌هفته پیش، سرما خوردم. تا شب از راه می‌رسید، سرفه‌هایم به طرز عجیبی شروع می‌شد. انگار که مثلا ویروس توی بدنم، آمارِ زمان را داشته باشد و بداند کی خورشید به پشت کوه می‌رود، آن‌وقت حمله می‌کرد. استخوان درد و سرفه. امانم را برید. به دکتر پناه بردم. گوشی‌اش را گذاشت در پُشت قفسه سینه‌ام، خواست که نفس عمیقی بکشم، کشیدم، اما عُمقی نداشت و به سرفه افتادم. دکتر سَری تکان داد. بعد یک نگاه به راسل کرد و یک نگاه به من و با احتیاط کامل پرسید بویِ سیگار اذیتت نمی‌کند؟ من هم توی چشمهایِ دکتر خیره شدم و به جایِ اینکه بگویم سه سال است که سیگار دود می‌کنم، گفتم خیر آقای دکتر!

به هر حال نسخه‌اَم را پیچید و گفت اگر سرفه‌هایت ماند، حتما دوباره مراجعه کن. داروهایِ تجویز شده تمام شدند و سرفه‌هایم تمام نشد. دیشب احساس خفگی می‌کردم. توی همان حال قول دادم دیگر سیگار دود نکنم. امروز تا ظهر هم سَرِ قولم ماندم، اما حوالیِ ساعت ۱۳، توی هوایِ مِه آلود آتش به جانِ خودم و سیگار زدم.

+ بیست‌و‌نهم دی اولین امتحان این ترم است. امروز تمامِ وقتم را خرجِ گوش دادن به ویس‌های استاد کردم. ارشد هم تمام شد و عبرت نشد که جزوه را قبل از امتحانات کامل کنم تا یک هفته مانده به امتحان اینطور خودم را آزار ندهم‌.

+ دیشب با خواهرِ راسل صحبت کردم و گفتم ما می‌خواهیم خودمان را به جشنِ "آگِر نوروزی" مریوان برسانیم. اگر شما هم می‌خواهید بشتابید. فعلا همه موافقت کرده‌اند، امیدوارم پایِ حرفشان بمانند.

+ و در آخر ایمان بیاوریم به نوشتن... که تنها راهِ خلاصی از هر غم و غصه و استرسی‌ست.

- ۲۳ دیماه ۴۰۳

گل بی خط و خار... عین. سین
بازدید : 3
يکشنبه 13 بهمن 1403 زمان : 18:17

تعداد صفحات : -1

آمار سایت
  • کل مطالب : 0
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 7
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 13
  • بازدید کننده امروز : 13
  • باردید دیروز : 47
  • بازدید کننده دیروز : 48
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 62
  • بازدید ماه : 62
  • بازدید سال : 62
  • بازدید کلی : 85
  • کدهای اختصاصی